شورکا ارمغان ارغوانی

شورکا ارمغان ارغوانی

mamee
شورکا ارمغان ارغوانی

معما

و اما یک معما(چیستان)

معمای ریش تراشیدن    امیدوارم بتونید جواب بدید. اگه هم نتونستید برید ادامه ارمغان موافقید؟

اما بهتره کمی فکر کنید خودتون

و اما معما!!!!!!......

آقای هومر در یک تصادف دچار مشکل بینایی شده و پزشکان به او اطمینان داده اند که مشکل بوجود آمده تا 4

هفته آینده بهبود خواهد یافت. تصادف عمق بینایی او را تحت تاثیر قرار داده به این معنی که که هومر فقط

می تواند اجسامی که فاصله شان از او 2 متر یا بیشتر است را به وضوح ببیند و هرچه از این نزدیک تر باشد

برای او تار و گنگ دیده می شود. هومر برای اصلاح صورت عادت دارد نزدیک آینه حمام بایستد،‌ حال پس از

تصادف می بایست چقدر از آینه فاصله بگیرد تا تصویر خود را در آینه به وضوح ببیند؟


دگر ارمغانات مرتبط : یه کوچولو متن

ادامه ارمغان
تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند 1393 | 11:15 | نویسنده ارمغان : mamee |

داستانک

خانم مربی و چکمه ها ...

خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه

ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن،بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روی

میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ...


هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه ميگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .

خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا بلاخره

بوتهای تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .


گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه

ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که بوت ها رو پای این

کوچولو بکنه که بچه ميگه این بوتها مال من نیست.

خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی

به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم. دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد.

وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت های تو کدومه؟ بچه گفت همین ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفت

اشکالی نداره میتونم پام کنم....


مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوتهایی رو که به

پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت:خب حالا دستکشهات کجان؟


توی جیبت که نیستن. بچه گفت توی بوتهام بودن دیگه!!!!!


دگر ارمغانات مرتبط : یه کوچولو متن

تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند 1393 | 11:14 | نویسنده ارمغان : mamee |

داستانک

دربار سلطان محمود...

پوستین کهنه در دربار

ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب

دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به

آن اتاق می‌رفت و به آنها نگاه می‌کرد و از بدبختی و فقر خود یاد می‌‌آورد و سپس به دربار می‌رفت. او قفل

سنگینی بر در اتاق می‌بست. درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که ایاز در این اتاق گنج و پول

پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمی‌دهد. به شاه خبر دادند که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش جمع

و پنهان می‌کند. سلطان می‌دانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری است. اما گفت: وقتی ایاز در اتاقش نباشد

بروید و همه طلاها و پولها را برای خود بردارید.

نیمه شب، سی نفر با مشعل‌های روشن در دست به اتاق ایاز رفتند. با شتاب و حرص قفل را شکستند و

وارد اتاق شدند. اما هرچه گشتند چیزی نیافتند. فقط یک جفت چارق کهنه و یک دست لباس پاره آنجا از دیوار

آویزان بود. آنها خیلی ترسیدند، چون پیش سلطان دروغزده می‌شدند.

وقتی پیش شاه آمدند شاه گفت: چرا دست خالی آمدید؟ گنجها کجاست؟ آنها سرهای خود را پایین انداختند و

معذرت خواهی کردند.سلطان گفت: من ایاز را خوب می‌شناسم او مرد راست و درستی است. آن چارق و

پوستین کهنه را هر روز نگاه می‌کند تا به مقام خود مغرور نشود. و گذشته اش را همیشه به یاد بیاورد.


دگر ارمغانات مرتبط : یه کوچولو متن

تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند 1393 | 11:14 | نویسنده ارمغان : mamee |

داستانک

خر دانا و زرنگ

يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.

خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه

روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود.

روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت.

خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر مي کرد که «يک عمر براي اين بي انصاف ها بار کشيدم و حالا که

پير و دردمند شده ام مرا به گرگ بيابان مي سپارند و مي روند.» خر با حسرت به هر طرف نگاه مي کرد و يک

وقت ديد که راستي راستي از دور يک گرگ را مي بيند.

گرگ درنده همينکه خر را در صحرا افتاده ديد خوشحال شد و فريادي از شادي کشيد و شروع کرد به پيش

آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد.

خر فکر کرد«اگر مي توانستم راه بروم، دست و پايي مي کردم و کوششي به کار مي بردم و شايد زورم به

گرگ مي رسيد ولي حالا هم نبايد نااميد باشم و تسليم گرگ شوم. پاي شکسته مهم نيست. تا وقتي مغز

کار مي کند براي هر گرفتاري چاره اي پيدا مي شود.» نقشه اي را کشيد، به زحمت از جاي خود برخاست و

ايستاد اما نمي توانست قدم از قدم بردارد. همينکه گرگ به او نزديک شد خر گفت:«اي سالار درندگان،

سلام.»

گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:«سلام، چرا اينجا خوابيده بودي؟» خر گفت: «نخوابيده بودم بلکه افتاده

بودم، بيمارم و دردمندم و حالا هم نمي توانم از جايم تکان بخورم. اين را مي گويم که بداني هيچ کاري از

دستم بر نمي آيد، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابي در اختيار تو هستم ولي پيش از مرگم يک خواهش از

تو دارم.»

گرگ پرسيد:«خواهش؟ چه خواهشي؟»

خر گفت:«ببين اي گرگ عزيز، درست است که من خرم ولي خر هم تا جان دارد جانش شيرين است، همانطور

که جان آدم براي خودش شيرين است البته مرگ من خيلي نزديک است و گوشت من هم قسمت تو است،

مي بيني که در اين بيابان ديگر هيچ کس نيست. من هم راضي ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولي خواهشم

اين است که کمي لطف و مرحمت داشته باشي و تا وقتي هوش و حواس من بجا هست و بيحال نشده ام در

خوردن من عجله نکني و بيخود و بي جهت گناه کشتن مرا به گردن نگيري، چرا که اکنون دست و پاي من دارد

مي لرزد و زورکي خودم را نگاهداشته ام و تا چند لحظه ديگر خودم از دنيا مي روم. در عوض من هم يک

خوبي به تو مي کنم و چيزي را که نمي داني و خبر نداري به تو مي دهم که با آن بتواني صد تا خر ديگر هم

بخري.»

گرگ گفت:«خواهشت را قبول مي کنم ولي آن چيزي که مي گويي کجاست؟ خر را با پول مي خرند نه با

حرف.»

خر گفت:«صحيح است من هم طلاي خالص به تو مي دهم. خوب گوش کن، صاحب من يک شخص ثروتمند

است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس، و چون من در نظرش خيلي عزيز بودم براي من بهترين زندگي را درست

کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طويله ام را با آجر کاشي فرش مي کرد، تو بره ام را با ابريشم

مي بافت و پالان مرا از مخمل و حرير مي دوخت و بجاي کاه و جو هميشه نقل و نبات به من مي داد. گوشت

من هم خيلي شيرين است حالا مي خوري و مي بيني. آنوقت چون خيلي خاطرم عزيز بود هميشه نعل هاي

دست و پاي مرا هم از طلاي خالص مي ساخت و من امروز تنها و بي اجازه به گردش آمده بودم که حالم به

هم خورد. حالا که گذشت ولي من خيلي خر ناز پرورده اي هستم و نعلهاي دست و پاي من از طلا است و تو

که گرگ خوبي هستي مي تواني اين نعلها را از دست و پايم بکني و با آن صدتا خر بخري. بيا نگاه کن ببين چه

نعلهاي پر قيمتي دارم!»

همانطور که ديگران به طمع مال و منال گرفتار مي شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند.

اما همينکه به پاهاي خر نزديک شد خر وقت را غنيمت شمرد و با همه زوري که داشت لگد محکمي به پوزه

گرگ زد و دندانهايش را در دهانش ريخت و دستش را شکست.

گرگ از ترس و از درد فرياد کشيد و گفت:«عجب خري هستي!»

خر گفت:«عجب که ندارد، ولي مي بيني که هر ديوانه اي در کار خودش هوشيار است. تا تو باشي و ديگر

هوس گوشت خر نکني!»

گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهي به او برخورد و با ديدن دست شل و

پوزه خونين گرگ از او پرسيد:«اي سرور عزيز، اين چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچي تيرانداز

کجا بود؟»

گرگ گفت:«شکارچي تيرانداز نبود، من اين بلا را خودم بر سر خودم آوردم.»

روباه گفت:«خودت؟ چطور؟ مگر چه کار کردي؟»

گرگ گفت:«هيچي، آمدم شغلم را تغيير بدهم و اينطور شد، کار من سلاخي و قصابي بود، زرگري و آهنگري

بلد نبودم ولي امروز رفتم نعلبندي کنم!»


دگر ارمغانات مرتبط : یه کوچولو متن

تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند 1393 | 11:12 | نویسنده ارمغان : mamee |

داستانک

داستان تجاوز جنسی داستان اول(روایت اول)

بیست و شش سالش است. بیست و یک سال از آن روز داغ تابستانی می گذرد، اما انگار همین دیروز بود.

همان سرگیجه. همان کرختی. همان تپش قلب. همان وحشتزدگی.از شدت ترس دست هاش را مشت کرده

بود و پاهاش قفل شده بود. توی خودش جمع شده بود. یاد دستی فتاد که جلوی دهانش را گرفته بود؛ مدام

می گفت هیس! هیس!نمی فهمید چه اتفاقی دارد می افتد. سرش گیج می رفت. فقط می دانست یک چیز

خیلی بد دارد اتفاق می افتد. لال شده بود. خشکش زده بود. نمی تواند دیگر ادامه دهد. لب هایش می لرزد.

بغض دارد. سرش را شرم و خجالت پایین می اندازد. می گویم گریه کن. خودت را خالی کن. گریه می کند.

گریه می کند.

بیست و یک سال از آن روز داغ تابستانی می گذرد که پسرخاله ی مادرش که آن روزها در تهران سرباز بود به

او تجاوز کرد. آن روز ظهر بچه ها در اتاق بالا خواب بودند و زن ها اتاق پایین گل می گفتند و گل می شنیدند.

بچه ها را به پسرخاله سپرده بودند تا ببرد و سرشان را گرم کند بلکه یکی دو ساعت سر ظهر بخوابند. بچه ها

پسرخاله را دایی صدا می کردند.او هم دایی صدایش می کرد. دایی برای آنها قصه گفته بود، شکلک درآورده

بود، لالایی برایشان گفته بود، آنقدر که دیگر او هم که از همه ی بچه ها بازیگوش تر بود چشم هایش گرم شده

بود و خوابش گرفته بود. میان خواب و بیداری احساس کرده بود فردی به او نزدیک شده است. ترسیده بود،

جرئت نمی کرد برگردد ببیند چه اتفاقی دارد می افتد. بدنش قفل شده بود. قلبش تند تند می زد.

چشم هایش را محکم بسته بود. احساس خفگی می کرد. یک لحظه چشم هایش را باز کرده بود. دست دایی

جلوی دهانش بود، آهسته مدام می گفت هیس! هیس! چشم هاش سیاهی می رفت. منگ شده بود. چشم

هاش را دوباره بسته بود. ناگهان احساس بدی بهش دست داده بود، دلش هری فروریخت.احساس می کرد

چیزی نمی بیند. چیزی نمی شنود. چیزی ا حساس نمی کند. بلند بلند گریه می کند. میان هق هق گریه اش

بریده بریده می گوید تقصیر من بود. من بچه بدی بودم. چرا سراغ بچه های دیگر نرفت؟ حتماً من کاری کردم.

چرا آمد سراغ من؟ کم کم بچه ها از خواب بیدار شدند. همهمه بچه ها را می شنید اما جرئت نمی کرد چشم

هایش را باز کند. گوش هایش سنگین شده بود. بدنش سنگین و خالی بود. مدت طولانی در همان حالت همان

جا افتاده بود. بالاخره مادرش نگرانش شده بود و آمده بود اتاق بالا. چند بار اسمش را صدا کرده بود؛ معصومه!

معصومه! بالاخره چشم هایش را باز کرده بود و به چشم های نگران مادر نگاه کرده بود؛ مادرش با دیدن آن

وضعیت جیغ کشیده بود.

بعد از آن دیگر چیز زیادی یادش نیست. همه توی خانه جیغ می کشیدند. چند تصویراز بچه ها که از لای در

سرک می کشیدند و او را که گوشه اتاق کز کرده بود دزدکی نگاه می کردند. چند تصویر از دکتر و مادر و

سایرین. دوباره وحشت کرده بود. لال شده بود. دکتر می گفت آسیبی ندیده. مادر گریه می کرد. وقتی دوباره

به خانه برگشتند دیگر نمی خواست به چشم کسی نگاه کند. احساس می کرد فرسنگ ها از همه دور شده.

گیج بود. خودش را زیر پتو قایم کرده بود. سردش بود. می لرزید.ا حساس می کرد بچه بدی است. کثیف

است.از خودش بدش می آمد.از همه بدش می آمد.

 فردای آن روزا نگار هیچ اتفاقی نیفتاده، همه چیز طبق روال عادی بود.اما او دیگر آن بچه شاد و بازیگوش قبل

نبود. دیگر هیچ کس درباره آن روز حرف نزد. دیگر خودش درباره آن روزبا کسی حرف نزد تا امروز که برای حل

مشکلات جنسی اش با شوهرش پیش مشاور آمده بود. نمی دانست چطور صحبت به اینجا کشیده بود. وقتی

از او پرسیدم یا در کودکی کسی به تو تعرضی کرده مات نگاهم کرد. گفت چرا این سوال را می پرسید؟ جواب

دادم چون یکی از دلایل ترس های شدید از رابطه جنسی و عدم ارضای جنسی در دوران بزرگسالی می تواند

تعرض جنسی در دوران کودکی باشد. مات نگاهم کرد. گفتم اگر برایت اتفاقی افتاده بگو. فقط با گفتن آن راز

است که می توانی به خودت کمک کنی.ا گر آن راز را با کسی که قابل اعتماد است در میان نگذاری، زیر بار

سنگینش له می شوی. بغضش ترکید. های های گریه کرد. گفتم باید حرف بزنی. میان بغض وا شک گفت از

خودم بدم می آید.از رابطه جنسی بدم می آید. نمی فهمم چرا با من آن کار را کرد. حتماً من کاری کردم. حتما

تقصیر من بوده. چرا با بچه های دیگر این کار را نکرد؟ می گویم حرف بزن. بگذار بار دلت سبک شود، شاید کم

کم فهمیدیم چرا آن روز آن اتفاق افتاد...


دگر ارمغانات مرتبط : یه کوچولو متن

تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند 1393 | 11:11 | نویسنده ارمغان : mamee |
        ارمغانات دیرین >>


.: Weblog Themes By MAMEE:.