شورکا ارمغان ارغوانی

درباره
درباره اين قالب
نام : myblog
نسخه : 1.0.1
حجم خالص : 292KB
کيفيت عکسها : عالي
طراحي شده با زبان هاي : Html , Css , JQuery
مرور گرهاي سازگار : ّFirefox , Chrome , safari
حداقل عرض نمايش 850پيکسل
طراحي و پياده سازي توسط ماي پناهگاه.اي ار

www.mypanahgah.ir
بايگاني

قالب رایگان وبلاگ

موضوعات

قالب رایگان وبلاگ

برچسب

برچسب هاي مطالب

  • 135 گله
  • 135 : گله

     چرا مسئولین عالی رتبه کشوری نه استانی حضور نیافتن ؟؟؟؟؟؟؟کل مازندران 2شهید گمنام امده بود ان دو هم در جویبار بودن چرا کسی نیامد؟!!!!!!!!!

    ولی در مرکز استان همه ترشیفف فرما میشوند ؟ ودر پاسخ خبرنگاران نیز میگویند :این یک مسئولیت است وما به مسئولیت خویش عمل میکنی.

    چرا......

    چون در جویبار استاندار وقت امادن نداشت ؟چون کسی نبود ریاح کاری کنید ؟ایا تا به حال به وظیفه خویش نگاه کرده اید ؟که چه باید انجام دهید ؟متاسفم واقعا برای چنین انسان هایی.

    باتشکر از وبلاگ جوان شورکایی بابت عکس

    لينک اين مطلب : http://usf03.blogfa.com/post/135
  • 134 جویبار میزبان 2شهید گمنام
  • 134 : جویبار میزبان 2شهید گمنام

     

     

     

     

    دلم گرفته،بازم چشام بارونیه،وای،وای،وای

     

    خبر آوردن بازم تو شهر مهمونیه،وای،وای؛وای

     

    شهید گمنام سلام،خوش اومدی،مسافر من،خسته نباشی پهلون

     

    شهید گمنام سلام،پرستوی مهاجر من،صفا دادی به شهرمون

     

    وقتی رسیدی همه جا بوی خوش خدا پیچید،تو مگه کجا بودی؟

     

    وقتی رسیدی کوچه ها نسیم کربلا رسید،تو مگه کجا بودی؟

     

     

    وقتی رسیدی همه جا عطر گل نرگس اومد،مگه با آقا بودی؟

     

    وقتی رسیدی همه اشکا مثل زهرا(س)می چکید،تو مگه کجا بودی؟

     

    شهید گمنام،دوباره زائرت شدم،وای،وای،وای

     

    شهید گمنام،بازم کبوترت شدم،وای،وای،وای

     

    شهید گمنام بگو،بگو به من حرف دلت رو،تا کی می خوای سکوت کنی!

     

    شهید گمنام بگو،پس کی می خوای فکری برای بغض توی گلوت کنی؟

     

    راستی هنوز مادر پیرت تو خونه منتظره،چرا اینجا خوابیدی؟

     

    راستی مادر نصفه شبا با گریه از خواب می پره،چرا اینجا خوابیدی؟

     

    راستی بابات چند ساله دق مرگ شد و عمرش سر اومد،خدا رحمتش کنه!

     

    راستی کسی نیست مادر و حتی یه دکتر ببره،چرا اینجا خوابیدی؟

     

    خودم می دونم،شرمنده پلاکتم،وای،وای

     

    مدیون اشکِ فرزند بی پناهتم،وای،وای

     

    حق داری هر چی بگی،تازه دارم کنار قبرت فکر دقایق می کنم!

     

    حق داری هر چی بگی،به روم نیار گلایه هاتو خودم دارم دق می کنم!

     

    باشه دیگه کل وصیت هاتو اجرا می کنم،تو فقط غصه نخور!

     

    باشه دیگه دعا برا یوسف زهرا می کنم،تو فقط غصه نخور!

     

    باشه دیگه کاری برا غوغای محشر می کنم،تو فقط غصه نخور!

     

    باشه دیگه فکری برا اشکای رهبر میکنم،تو فقط غصه نخور!

     

    لينک اين مطلب : http://usf03.blogfa.com/post/134
  • 133 داستانک
  • 133 : داستانک

    درد علی دو گونه است :
    یک درد. دردی است که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس می‌کند. و درد دیگر دردی است که او را تنها در نیمه‌شب‌های خاموش به دل نخلستان‌های اطراف مدینه کشانده... و به ناله در آورده است.
    ما تنها بر دردی می‌گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرق‌اش احساس می‌کند.
    اما، این درد علی نیست.
    دردی که چنان روح بزرگی را به ناله در آورده است،تنهائی است. که ما آن‌را نمی‌شناسیم!!
    باید این درد را بشناسیم... نه آن درد را…
    که علی درد شمشیر را احساس نمی‌کند.
    و...ما...
    درد علی را احساس نمی‌کنیم
    Dr. Ali Shariati

    ********************************

    ﺧﺪﺍﯾﺎ ....
    ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ " ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺩﻋﺎ ﮐﻦ ..."..
    ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﺪ ....!
    ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ ....
    ﺩﺧﻞ ﻭ ﺧﺮﺟﺶ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ...
    ﺻﺒﺮﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ....
    ﻭﻟﯽ ﺩﺭﺩﻫﺎﯾﺶ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ....!!!
    ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ ..!!ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ
    ﺍﺳﺖ ،ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺟﻤﻠﻪ :
    " ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺩﻋﺎ ﮐﻦ ..."
    ﺧﺪﺍﯾﺎ ﮐﻤﮑﺶ ﮐﻦ ..
    ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﮐﺮﺍﻣﺘﺖ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ .... ﯾﺎﺭﺏ !
    ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺑﻪ ﺣﻖ ﺍﻳﻦ ﺷﺐ ﻫﺎﻯ ﻗﺪﺭ ﻧﺎﺍﻣﻴﺪﻣﺎﻥ ﻧﮑﻦ ...

     

    **************************************

    اگر خداوند؛ يک روز آرزوي انسان را برآورده ميکرد،

    من بي گمان،

    دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم و تو نيز

    هرگز نديدن مرا..

    آنگاه نميدانم،

    به راستي خداوند، کداميک را مي پذيرفت؟

    *********************************************
    فقر


    ميخواهم بگويم ......


    فقر همه جا سر ميكشد .......


    فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ......

    فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست .....

    طلا و غذا نيست .......

    فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك

    كتابفروشي مي نشيند ......

    فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي

    برگشتي را خرد ميكند ......

    فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن

    يادگاري نوشته اند .....

    فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان

    انداخته ميشود .....

    فقر ، همه جا سر ميكشد ........

    فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..

    فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است

    **********************************************

    یک دانشمند غیر مسلمان(از اروپا)تحقیقاتی انجام داده است، شامل یافتن بهترین روش برای خارج کردن امواج الکترومغناطیسی که به بدن آسیب می رساند.
    با گذاشتن پیشانیتان بیش تر از یک بار بر زمین، زمین امواج الکترومغناطیس مضر را تخلیه می کند.
    این شبیه اتصال ساختمان ها با زمین است تا وقتی احتمال برخورد سیگنال های الکتریکی(مانند رعد و برق) وجود دارد، امواج از طریق زمین تخلیه شود.
    آنچه این تحقیق را بیش تر شگفت انگیز می کند، این است که بهتر است که پیشانیتان را بر خاک بگذارید!
    و آنچه شگفت انگیز تر است اینکه بهترین راه که پیشانی خود را بر خاک بگذارید، حالتی است که رو به مرکز زمین باشید.
    چرا که در این حالت امواج الکترومغناطیس بهتر تخلیه خواهد شد!!
    و بیش تر تعجب خواهید کرد وقتی بدانید بر اساس اصول علمی ثابت شده است که شهر مکه مرکز زمین است و کعبه درست در مرکز زمین قرار دارد!!!
    بنابراین سجده کردن درنماز، بهترین راه برای تخلیه سیگنال های مضر از بدن است...

    پیشانیت را بر خاک بگذار:
    ((سبحان ربی الاعلی وبحمده))...

     

    *********************************

    گوته می گوید: «اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند»،
    «اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند»،
    «اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد»،
    «اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند»،
    «اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد»،
    «اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان‌هاست»،
    «اما، اگر «عزت نفس نداری»، هیچ نداری

    ******************************************Ende

    لينک اين مطلب : http://usf03.blogfa.com/post/133
  • 132 بخونین
  • 132 : بخونین

    بعضی پرستارا جوری آمپول میزنن
    انگار بی شوهریشون،
    شکست عشقیشون،
    انحراف بینیشون،
    ریزش موهاشون،
    جوش زیر پوستیشون،
    خوشگلی دوس پسر همکلاسیشون،
    درد زایمان ننشون و هزار کوفت دیگشون تقصیر ماست ...!!!
    ******************************************

    ﻣﻠﺘﻲ ﻫﺴﺘﻴﻢ ﻛﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﻴﺴﺖ...
    ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺩﺍﺭﻥ ...
    ﻳﺎ ﻣﺨﺎ "ﺗﺐ" ﺩﺍﺭﻥ!،،
    ********************
    ملتی هستیم که فقط تو ترافیک پشت همیم...
    ******************
    ملتی هستیم
    فارسی حرف میزنیم
    عربی دعا میکنیم
    انگلیسی نسخه میدیم
    واسه همین همه دنیا تو کار ما موندن!!
    *******************
    پدر ژپتوی عزیز سلام! خواستم بدونید من در کشوری زندگی می کنم که
    توی اون «دماغ مردم» هر روز کوچیکتر و «دروغ هاشون» هر روز بزرگتر می !!!
    *******************
    در کشوری زندگی میکنم که:
    قیمت ویندوز سِوِن = ۳ هزار تومن
    قیمت ماست سون = ۹ هزار !!!
    *******************
    در کشوری زندگی میکنیم که وقتی به فرودگاه میرویم می پرسیم پرواز ساعت ۱۷ کی ساعت چند پرواز خواهد کرد؟
    شارژ ۲ هزاری چنده؟!
    اتوبوس ساعت ۱۲ چند حرکت میکنه؟!
    *******************
    من در کشوری زندگی میکنم که شعار مردمش مرگ بر آمریکاست
    اما تنها آرزویشان یکبار دیدن آمریکاست.

    لينک اين مطلب : http://usf03.blogfa.com/post/132
  • 131 داستانک
  • 131 : داستانک

    یه پرستار استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده
    و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشر کرده.


    •       اولین حسرت: کاش جرات‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که
    می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن.
    •       حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم.
    •       حسرت سوم: کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند بگم.
    •       حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم.
    •       حسرت پنجم: کاش شادتر می‌بودم.

    لينک اين مطلب : http://usf03.blogfa.com/post/131
  • 130 همه به دنبال یک لقمه نان
  • 130 : همه به دنبال یک لقمه نان

     
    پنجاه و نه؛ پنجاه و هشت؛ پنجاه و هفت ...

    راننده ی عصبانی که نتواتسته بود به موقع ماشین را از چراغ زرد رد کند، گفت:
    "این چراغ لعنتی چقدر دیر سبز میشه"

    بعد با مشت راستش روی فرمان کوباند و با عصبانیت زمزمه کرد:
    " اگه بتونم قبل از 6 خودمو برسونم سر خط می تونم یه کورس دیگه بیارم بالا. اونوقت، از اون طرف هم می ذارن مسافر ببرم؛
     وگرنه شیف عصر که راه بیفته، دیگه ما رو تو خط راه نمیدن!"

    .

    .

    شش؛ پنج؛ چهار ...

    دخترک فال فروش، دوست گل فروشش را از بین ماشین ها صدا کرد:
    "سارا! بیا داره سبز می شه!"

    سارا نگاهی به چراغ راهنمایی وسط چهار راه انداخت و در حالیکه داشت خودش را به دوستش می رساند، گفت:"
    این چراغ چقدر زود سبز می شه! نمی ذازه آدم کاسبی کنه!"

    دو دختر در سکوی چراغ راهنمایی وسط چهار راه، کنار آقای پلیس پناه گرفتند...

    راننده ی مبهوت شروع به حرکت کرد.


    و همه به دنبال یک لقمه نان.
    لينک اين مطلب : http://usf03.blogfa.com/post/130
  • 129 روز پدر بر پدرا مبارک
  • 129 : روز پدر بر پدرا مبارک

    - زرد یا سرخ؟! نکنه بازم هردوشونو می خوای...؟!
    ای شیطون!
    دخترک دوشاخه گل زرد و سرخ را که از باغچه کنده بود به پدر داد وجستی دوید توی حیاط و لب حوض نشست.
    دوباره نگاهش توی چشم های بابا گره خورد. مشتی آب برداشت  وبه طرف پنجره پاشید.
    بابا همچنان زیرشیشه ی قاب عکس لبخند می زد. دخترک تندی برایش  دستی تکان داد و به طرف در حیاط دوید...


    لينک اين مطلب : http://usf03.blogfa.com/post/129
  • 128 درد بزرگ
  • 128 : درد بزرگ

    آهای ...

    دخترک برگشت، چه بزرگ شده بود.

    پس کبریتهایت کو؟

    پوزخندی زد، گونه اش آتش بود، سرخ، زرد...

    میخواهم امشب با کبریت های تو، شهر را به آتش بکشم!

    دخترک نگاهی انداخت، تنم لرزید... کبریتهایم را نخریدند، سالهاست تن میفروشم... می خری !!!؟؟؟

    لينک اين مطلب : http://usf03.blogfa.com/post/128
  • 127 4نفر
  • 127 : 4نفر

    چهار نفر بودند.
    اسمشان اینها بود.
    همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ کسی.
    کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند، هرکسی می توانست این کار را بکند ولی هیچ کس اینکار را نکرد. یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد. 
    سرانجام داستان این طوری شد هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد!!؟
     
    حالا ما جزء کدامش هستیم؟؟؟
    لينک اين مطلب : http://usf03.blogfa.com/post/127
  • 126 لات هم لات های قدیم
  • 126 : لات هم لات های قدیم

     

     

    بعده صبحونه کلاه شاپو رو گذاشت رو سرش و دستمال یزدی هم تاب داد و انداخت دور گردنش و راه افتاد سر محل تا به این و اون گیر بدن و بخندن و تف بندازن رو زمین

     

     

     

    به دیوار تکیه داد و کفتری نسشت تا رفیقاش بیان

     

     

     

    انقدر نشستن تا شب شد

     

     

     

    رفت سمت خونه

     

     

     

    تو راه فکر می کرد فردا هم راجع به امروز حرف میزنیم ، مثل همیشه 

    لينک اين مطلب : http://usf03.blogfa.com/post/126
    طراحي قالب توسط ماي پناهگاه