Slide 1 Slide 2
گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.
در داستانها آمده است که روزی راهزنی بر مسافری راه را بست و چیزهای گران بهایی از او یافت که دعایی نیز بر آن بسته شده بود. آن راهزن آن اموال را به صاحبش بازگرداند. هنگامی که دلیل کارش را از او پرسیدند، گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، اموال و ثروت او را حفظ می کند و من دزد اموال او هستم، نه دزد دین و عقیده ی او! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد دین و عقیده او نیز بودم و این کار دور از جوانمردی است.



ارمغان :   دوست ,  پیامک ,  انچه باید بدانید , 
معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...

دخترک خودش رو جمع و جور کرد،
سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید
و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد،
تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟!
فردا مادرت رو میاری مدرسه... می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!

دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد...
اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...
اونوقت...
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره
که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد



ارمغان :   شر ,  دوست ,  انچه باید بدانید , 
سارای هفت ساله به طور اتفاقی شنید که والدینش در مورد بیماری برادر کوچک ترش صحبت می کنند و متوجه شد که برادر کوچکش سخت مریض است و والدینش توانایی مالی درمان او را ندارند.
پدر به تازگی از کار بیکار شده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی گران برادر را پرداخت کند. سارا شنید که پدر به آهستگی به مادر گفت : فقط معجزه است که می‌تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، پول ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار بود!
سپس خیلی آهسته از درب پشتی منزل خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان منتظر ماند تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بود که متوجه بچه‌ ی هفت ساله داستان ما شود.
دخترک پاهایش را به هم می‌زد و سر و صدا می‌کرد ولی داروساز این داستان آموزنده هیچ توجهی نمی‌کرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و پول ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت…..
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می‌خواهی؟ دخترک جواب داد:‌ برادرم خیلی بیمار است، میخواهم کمی معجزه بخرم. داروساز با تعجب پرسید: معجزه بخری؟!
دخترک داستان ما توضیح داد: برادر کوچکم، سرش چیزی رفته و پدرم می‌گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟! داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نداریم.
چشمان دخترک گریان شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی بیمار است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می‌توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس شیکی داشت، از دخترک پرسید چقدر پول داری؟ دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد شیک پوش نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چقدر جالب، فکر می‌کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی است!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:‌ من میخواهم برادر و پدر و مادرت را ببینم، فکر می‌کنم معجزه برادرت را من داشته باشم. آن مرد دکتر فوق تخصص مغز و اعصاب در بود فردای آن روز عمل سنگین جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او را از مرگ حتمی نجات داد.
پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما سپاس گزارم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود. می‌خواهم بدانم هزینه این عمل جراحی چقدر است؟ دکتر لبخندی زد و گفت:‌ چیز زیادی نشده است فقط 5 دلار کافیست!!!



ارمغان :   دوست ,  پیامک ,  انچه باید بدانید , 
همراه یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه ‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ قهوه دادیم. به سمت میز که می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند... و آن ها هم سفارش قهوه دادند : 5 تا قهوه لطفا... 2 تا برای ما و 3 تا هم قهوه مبادا... سفارش‌شان را حساب کردند، و 2 تا قهوه‌شان را برداشتند و بیرون رفتند.
از دوستم سوال کردم : داستان این قهوه‌های مبادا چی بود؟
دوستم جواب داد: اگر کمی صبر کنی به زودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو متوجه می شوی...
آدم‌های دیگری نیز وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند...
سفارش بعدی 7 ‌تا قهوه بود ولی از طرف 3 تا وکیل... 3 تا قهوه برای خودشان و 4 تا قهوه هم مبادا...
داستان داشت جالب می شد. همان‌طور که به داستان کوتاه قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای زیبای آفتابی و منظره‌ی زیبای خیابان رو به روی کافه لذت می‌بردم،
مردی با لباس‌های کهنه وارد کافه شد که بیشتر از هر چیزی به گداها شباهت داشت... با مهربانی از قهوه ‌چی سوال کرد: قهوه‌ی مبادا هم دارید؟
یک داستان کوتاه خیلی ساده‌ بود! مردم به جای افرادی که نمی‌توانند پول قهوه بدهند، با پول خودشان قهوه مبادا می‌خرند...رسم قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا آغاز شد و کم‌کم به همه‌جای دنیا سرایت نمود...بعضی‌ مکان هه هست که شما نه فقط می‌توانید نوشیدنی گرم برای کسی بخرید،بلکه می‌توانید هزینه یک ساندویچ یا حتی یا یک غذای گرم یک نفر دیگر را نیز بپردازید.



ارمغان :   دوست ,  پیامک , 

روزي در مطب بيمارستان نشسته بودم...

خانم محجبه اي همراه فرزندش وارد مطب شد...

فرزند را که معاينه ميکردم...

شباهت عجيبش به امام خامنه اي مرا به فکر فرو برد...

 

از مادرش سوال کردم...

شما با آقاي خامنه اي نسبتي داريد؟

 

گفتند:

بله من همسر ايشان هستم...

خيلي تعجب کردم !

 

گفتم:

مگر شما پزشک خصوصي نداريد؟

 

گفتند:

خير آقا اجازه چنين کاري نميدهند!

 

ميگويند شما هم مثل ساير مردم به بيمارستان مراجعه کنيد...

 

آن روز ديگر نتوانستم به کارم ادامه دهم...

سرم را روي ميز گذاشتم و بسيار گريه کردم...




ارمغان :   شهدا , 
هیچگاه زن ایرانی در طول تاریخ تنش را به دیگران نشان نداده است

 

افتخار میکنم که در تخت جمشید یا نقش های بیستون صورت زن نمیبینیم

 

افتخار میکنم که زن در شاهنامه افتخارش این است که تنش را حتی آفتاب هم ندیده است

 

منیژه منم دخت افراسیاب
برهنه ندیده تنم آفتاب
همه دخت توران پوشیده روی

همه سرو بالا همه مشک بوی

 

تو که اینگونه در مقابل مقبره کوروش دست به بالا گرفته ای، ایرانی هستی؟




ارمغان :   شهدا , 
آیا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید؛شیطان دچار درد شدید در سر میشود

وباز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند....

و با خواندن قرآن،به حالت غش فرو میرود.....

و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود.....

و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید دوباره به این پیام را به دیگران ارسال کنید،شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف کند....

فریب شیطان را نخور




ارمغان :   ائمه ,  شهدا ,